|
رهرو آن نیست که گه خسته گهی تند رود. رهرو آنست که آهسته و پیوسته رود.
|
مقدمه
دوستم مسعود جوانی خوش سیرت و پر انرژی است. او در بازار قدیمی تهران همه جور دوندگی میکند تا بتواند آخر شب چند عدد تراول توی دستش بگیرد و بدهد به دست مادرش که درون دخمه ای اجاره ای در کوچه های قهر و آشتی اطراف شوش منتظر سلامت رسیدن تنها پسرش است. تنها نان آور خانه. و سه خواهرش را هم خواستگارانی هست اما....
مسعود خوش زبان و خوش قلب است. رک حرف میزند و تعارف ندارد. در کل هم نشینی با او لذت بخش است. اما چون هرجور کاری در بازار میکند، من به عنوان یک دوست نگرانش بودم. نگران اینکه جوان به این خوبی شاید عاقبت به شر شود.
مدتها فکر کردم و کلی نقشه کشیدم تا عاقبت یک شب جمعه با زور و خواهش او را به دعای کمیل بردم.
در هنگام دعا بی حوصله بود و کلمات عربی که در نظرش بیمعنی بودند اذیتش میکرد. اما تا آخر مراسم هیچ شکایتی نکرد. در راه بازگشت به منزل با امید به اینکه دعای کمیل حسابی مسعود را معنوی کرده است، زبان به نصیحت باز کردم که:
- نگرانتم مسعود. حتی فکر میکنم که خدا هم نگران توباشد! ازدروغهایی که در بازار میگویی نگرانم. از قسمهایت برای هر معامله، از پولهای نزولی و چک و سفته بازیهایت نگرانم. مسعود جان بعد از مرگ فلان عقاب منتظر توست! بیا و از قیامت بترس و مواظب باش! اگر خودت را درست نکنی اگر تزکیه نفس نکنی به فلان بلا دچار میشوی و اینجوری میشوی و...... پس حواست باشد که فلان کار حرام است و بهمان کار روحت را خراب میکند و ما باید به فکر تکامل معنوی باشیم و .....
بیچاره مسعود که دو سه ساعتی علاف من شده بود و من اصلا نمیدانستم که در مغزش چه میگذرد با بی حوصلگی گفت:
_این چیزایی که شما میگی همش قبول داداش ولی واقعیتش اینه که حرفای قشنگ شما توی چنتۀ من نمیره یعنی یه جورایی به دلم نمیچسبه! فکر نکنم این تزکیه نفس و تکامل و شناخت و بقیۀ چیزایی که میگی به درد ما آدمای فقیر بیچاره بخوره. به نظر من این حرفهای قشنگ، مال آدمای قشنگه! مال آدمای شکم سیر یا لااقل مال آدماییه که خیالشون از همه جا راحته، هیچ کاری ندارن حالا نشستن رابطه خودشون و خداشون رو درست میکنن !!!! شما هم اگه مثل ما دقدقه یه لقمه نون داشته باشی به فکر این ظریف کاریها نمیافتی!!! بیا خودت رو یه لحظه بزار جای من ببین اگه شرایط زندگیت مثل من بود بازم همین فکرای نازک رو داشتی؟ اگه توی دنیا هیچی از خودت نداشته باشی. اگه مث من از صبح تاشب سگ دو بزنی و هر روز با بیست نفر دعوا کنی، حتی توی بازار هم نه عزت داشته باشی نه احترام. من حتی توی خواب هم خواب پاس کردن چک و سفته می بینم. من به این حرفهای تو میگم حرفهای ظریف رویایی! یا رک و راست بهت بگم اگر ناراحت نمیشی به اینا میگم فلسفه بافی و حرفهای صد تا یه غاز !!!!!
کم مانده بود مسعود مرا کتک بزند!!! عجب!!! میدانستم که مسعود، راستگو و باهوش است و حرفهایش بارقه ای از حقیقت در خود نهان دارد. اما چرا هیچ جواب دلپسندی برای مقابله با حرفهایش نداشتم؟ چرا نمی توانستم منطق مسعود را با آنچنان منطقی پاسخ دهم که لا اقل دل خودم را آرام کند؟ آیا هرکس فقیر است باید از خدا دور شود ؟ پس چرا پیامبر به فقیر بودنش افتخار میکرد؟
در این افکار و در سکوت شب، مسعود رو با ماشین مدل بالای خودم! به دخمۀ سرد و کوچکشان رساندم و به سمت شمال شهر! حرکت کردم تا در کنار آتش شومینه! و درحال سرو قهوه! به حرفهایش فکر کنم و به یک جواب دلپسند برسم از سر شکم سیری!!!!
خداجویی و فقر
بدیهی است که ذهنم در ابتدا به سراغ اندوخته های حدیثی و دینی رفت:
اولین چیزی که به فکرم رسید فرمایش پیامبر بود که: الفقر فخری ( یعنی فقر افتخار من است).
اما در مقابلش این حدیث از مولی الموحدین در فکرم دور میزد که: اگر فقر از یک در بیاید، ایمان از در دیگر خارج میشود.
یا این حدیث که: کم مانده است که فقر به کفر تبدیل شود.
به این فکر میکردم که اگر فقر، کفر میاورد، چرا پیامبر به آن افتخار میکرد. واصلا چرا اکثر عرفای ما، آدمهای ظاهرا فقیری بوده اند؟
پس احتمالا خود فقر نیست که عامل دوری انسان از انسانیت است. بلکه چیز دیگری هست که اگر آن چیز، از در بیاید ایمان را از پنجره بیرون میکند.
آن چیست؟؟؟ که پول نیست اما مسعود فکر میکند که با پول تامین میشود. آن چیست که پیامبر داشت و عرفا داشتند و امثال مسعود ندارند؟
این را مطمئن بودم که پول عامل اتصال انسان به معنویات نیست. چرا که خیلیها در اطرافم هستند که پولشان از پارو بالا میرود اما دریغ از اندکی تلاش برای تعالی روحشان.
پس عامل انزجار جوان بی پول اما خوبی مثل مسعود از "خود سازی" چیست ؟؟؟
جستجوهای عمیق تر در منابع روایی و تفسیری به من نشان دادکه الحمدلله این منابع، پٌر است از پاسخهایی برای این مطلب(مثلا نگاه کنید به کتاب مشارق انوارالقلوب ومفتاح اسرالغیوب صفحه 129). هریک از این پاسخها نیز میتوانند طبقات خاصی از افراد معتقد و مذهبی را توجیه کنند.
اما......اما...... اگر بخواهیم یک جوان بی انگیزه و غیر مذهبی را به تکامل انسانی و مذهبی ترقیب کنیم چه؟ او که اصلا این حرفها را یک مشت فکر ظریف از سر شکم سیری میپندارد چه؟ او که اصلا گوش شنوایی برای این صحبتها ندارد چه؟ و اصلا سوال مهم این است که چرا گوش شنوا ندارد؟؟
به نظرم این مشکل بسیاری از اقشار جوامع امروزی است که از معنویت دور میشوند وعلاقه ای به تکامل معنوی در خود نمیابند.
و البته سوالی است که سالهاست دلسوزان اجتماعی و مدنی در مورد آن قلم فرسایی کرده اند.
بنابراین جواب غیر دینی به این سوال چیست؟
سوال اینست که چگونه میتوان یک جوان پرمشغله و غیر مذهبی را که اصلا دین و مذهب اولویت هزارم زندگی اوست به معنویات علاقه مند کرد و راه تعالی انسانی را در نظرش مهم جلوه داد؟
برای جلوگیری از سفسطه بازی در پاسخ به این سوال، باید به منابعی استناد کرد که برای هردوی ما و آن جوان غیر مذهبی مستند و قابل قبول باشد. از آنجا که او به منابع دینی پای بند نیست پس نمیتوان در این مقطع با او از دلایل روایی و دینی سخن گفت. اما از آنجا که علم و منطق همیشه یکی از مشترکات قابل استناد برای همه انسانهاست میتوان برای این منظور به دنبال جوابهای غیر دینی اما علمی و منطقی رفت.
یکی از جوابهای غیر دینی و علمی این مسئله، چیزیست بنام "هِرَم مازلو" که در ادامه به آن خواهم پرداخت و ارتباط آن را با منابع دینی بیان خواهم کرد تا مشاهده گردد که چگونه قرآن و احادیث نیز به همان رویکرد علمی و حتی فرا تر از آن اندیشیده اند. اما متاسفانه زبان ما الکن است از بیان غیر متعصبانۀ مفاهیم شرعی برای کسانی که ما دوستشان داریم اما آنها شرع را دوست ندارند!!!!
اگر دوست داشتید جوابی را که به قول مسعود، پس از یک فنجان قهوه! و کلی مطالعات روشنفکرانه! در منزلی گرم ونرم و امن! یافتم را بدانید، روی ادامه مطلب کلیک بفرمایید.
بمن فرمود پیر راه بینی
مسیح آسا دمی، خلوت گزینی
که از جهل چهل سالت رهاند
اگر با دل نشینی، اربعینی
نباشد ای پسر صاحبدلان را
بجز دل در دل شبها قرینی
مگو این کافرست و آن مسلمان
که در وحدت نباشد کفر و دینی
عجب نبود اگر بادشمن و دوست
نباشد عاشقان را مهر و کینی
خدا را سرحکمت را مگویید
مگر با چون فلاطون، خم نشینی
نروید لاله از هر کوهساری
نخیزد سبزه از هر سرزمینی
برو وحدت گر از اهل نیازی
بکش پیوسته ناز نازنینی
وحدت کرمانشاهی
یکی بود یکی نبود
در زمانهای قدیم غیر از خدای مهربون هیچکس نبود
الان هم غیر از خدای مهربون هیچکس نیست!
بعداَ هم غیر از خدای مهربون هیچکس نخواهد بود!
قصه ما همین بود!
و باور کنید که...................قصه ی ما راست بود.
گویند سنگ، لعل شود در مقام صبر آری شود ولیک به خون جگر شود
خالی تر از سکوتم ، از نا سروده سرشار
حالا چه مانده از من ؟... یک مشت شعر بیمار
انبوهی از ترانه ، با یاد صبح روشن
اما... امید باطل... شب دائمی ست انگار
با تار و پود این شب باید غزل ببافم
وقتی که شکل خورشید ، نقشی ست روی دیوار
شاید از ابتدا هم تقدیر من سفر بود
کوچی بدون مقصد از سرزمین پندار
از پوچ پوچ رویا ، تا پیچ پیچ کابوس
از شوق زنده بودن... تا خنده ای سرِ دار
یا بنیً، ......و اصبر علی ما اصابک ان ذالک من عزم الامور ( 17 لقمان)
پسرک کوچکم، صبوری کن....... که صبر از امور مهم است
سال ها بر من گذشت كه مي پنداشتم خود هستم و مردم هستند و جهان
هست ، هم امروز مي بينم كه هر چه بود پندار بود و نمود، اوست حق و بود
(کریم محمود حقیقی - عبادت عاشقانه - صفحه 143)
كان الله و لم يكن معه شي ء و الآن كما كان
خدا بود و هیچ چیز با اونبود. همان گونه که اکنون نیز چنین است
( امام محمد باقر – میزان الحکمه – جلد 6).
زیر خنجر شه لب تشنه حسین گفت:
تو ای شمر ستمکار!
تو ای ملحد مکار!
تو ای کافر غدار!
اگر من نشناسی ، بگویم بشناسی:
حسینم
ضیاء القمرین ام ، قتیل الودجین ام
( من حسينم، نور خورشيد و ماه هستم( فاطمه و علی) و کشته شده و دو رگ گردن بريده )
امام الحرمین ام انا الفضّة وابن الذهبین ام
( پيشواي حرمين مکه و مدينهام، منم نقره و فرزند دو طلا ( علی و فاطمه) هستم)
منم شهپر جبریل
منم آیه تطهیر
منم نخله خوبان
منم زاده زهرا
منم عرش و منم فرش
منم کرسی و لوح و قلم و
....
باعث ایجاد دو عالم
انا مظلوم حسین

عاقبت یک روز مغرب محو مشرق می شود
عاقبت غربی ترین دل نیز عاشق می شود
شرط می بندم زمانی که نه زود است و نه دیر
مهربانی حاکم کل مناطق می شود

عید غدیر خم بر همۀ آدمهای عالم مبارک

پرنده بر شانههای انسان نشست. انسان با تعجب روبه پرنده کرد و گفت:
اما من درخت نیستم. تو نمیتوانی روی شانههای من آشیانه بسازی.
پرنده گفت: من فرق درختها و آدمها را خوب میدانم اما گاهی پرندهها و انسانها را اشتباه میگیرم.
انسان خندید و به نظرش این بزرگترین اشتباه ممکن بود.
پرنده گفت: راستی، چرا پر زدن را کنار گذاشتی؟
انسان منظور پرنده را نفهمید اما باز هم خندید.
پرنده گفت: نمیدانی توی آسمان چقدر جای تو خالی است. انسان دیگر نخندید.
انگار تهته خاطراتش چیزی را به یاد آورد؛ چیزی که نمیدانست چیست. شاید یک آبی دور، یک اوج دوست داشتنی.
پرنده گفت: غیر از تو پرندههای دیگری را هم میشناسم که پر زدن از یادشان رفته است. درست است که پرواز برای یک پرنده ضرورت است اما اگر تمرین نکند، فراموشش میشود.
پرنده این را گفت و پر زد.
انسان رد پرنده را دنبال کرد تا اینکه چشماش به یک آبی بزرگ افتاد و به یاد آورد روزی نام این آبی بزرگ بالای سرش آسمان بود و چیزی شبیه دلتنگی توی دلش موج زد.
آنوقت خدا بر شانههای کوچک انسان دست گذاشت و گفت: یادت میآید تو را با دو بال و دو پا آفریده بودم؟ زمین و آسمان هر دو برای تو بود اما تو آسمان را ندیدی. راستی عزیزم، بالهایت را کجا گذاشتی؟
انسان دست بر شانههایش گذاشت و جای خالی چیزی را احساس کرد.
آنگاه سر در آغوش خدا گذاشت و گریست
انسان به یاد آورده بود کلام عاشقانۀ خدا را در روز هبوطش به زمین:
که ای بلندنظر شاهباز سدره نشین
نشیمن تو نه این کنج محنت آبادست
تو را ز کنگره عرش میزنند صفیر
ندانمت که در این دامگه چه افتادست
پس انسان تصمیم بزرگی گرفت، از گریستن باز ایستاد و با خود نجواکرد:
مرغ باغ ملكوتم نيم از عالم خاك
دو سه روزی قفسی ساخته اند از بدنم
ای خوش آن روز كه پرواز كنم تا بر دوست
به هوای سر كويش پر و بالی بزنم
و چون خدا تمنای انسان را شنید. روح او را ملتهب کرد، به طوری که بال و پر تازه روییده اش آتش گرفت، جانش به طیران افتاد، برانگیخته شد، وآنچنان بلند پرید که مبعوث شد و به معراج رفت
جایی که هرگز هیچ پرندۀ دیگری حتی به گردش هم نرسید
و او(در معراج) در بالاترين افق جاى گرفت (7).
و به خدا نزديك و نزديكتر شد (8).
آن قدر بالا و نزدیک كه بيش از دو كمان و يا كمتر فاصله نماند (9).
در آنجا بود كه خدا به بنده اش وحى كرد آنچه را كه وحی كرد (10). (سوره نجم)
برگرفته ازکتابهای: عرفان نظر آهاری و دیوان حافظ ودیوان شمس وقرآن و....خودم

دوساعت از از نیمه شب گذشته
کوچه ی خیس باران زده هم
خوابیده
شب..... خیلی تنها و ساکت است
هیچ صدایی به گوش نمیرسد به جز....
صدای قدیمی و زنگدار مادربزرگم که آرام نجوا میکرد: یکی بود یکی نبود. غیر از خدا ..... هیچکس نبود.
امشب دقیقا چهار ساعت و چهل سال از قصه ی مادر بزرگ میگذرد.
سالهاست که صدای مادر بزرگ خاموش شده.
حالا فقط من هستم و .........او
که اگر او.... خداست پس حتما من همان هیچکسم!..... که هیچوقت نبود.
الان وقت آهسته صحبت کردن است ....... وقت نجوا کردن است........ وقت زمزمه های درگوشی است.
اما صحبت کردن با او در این ساعت از شب، هوا را مرتعش نمیکند. بی صداست.
الان میتوانم کهن ترین قصه هایم را به او تقدیم کنم. بدون اینکه لبهایم حرکت کنند.....
میتوانم در این سکوت شبانه با فکرم صحبت کنم و.......
جواب را با دلم بشنوم
و جواب را با دلم ببینم
هیچ لذتی از این شهود شبانه بالاتر نیست؟................. شهود آرامبخش خلوت شب با او..... در کنار او....... تنها......بدون حتی یک رقیب......فقط ما دو نفر...
دو نفری که آرام آرام تا صبح .......یکنفر میشوند
من که شبها ره تقوا زده ام با دف وچنگ
این زمان سر به ره آرم چه حکایت باشد؟
بنده ی پیر مغانم که ز جهلم برهاند
پیر ما هرچه کند عین عنایت باشد
زاهد و عجب ونماز و من و مستی ونیاز
تا تورا خود زمیان با که عنایت باشد
زاهد ار راه به رندی نبرد معذور است
عشق کاریست که موقوف هدایت باشد
حافظ

ای هر چه هستی روی تو ای جمله عالم سوی تو ای روی ماهم روی تو
ظاهر تويی يا که منم ؟
ای خوانده وخواننده تو ای از ازل آينده تو بنده منم يا بنده تو
آخر تويی يا که منم ؟
ای فاعلِ افعال من ای قوۀ احوال من ای شر و شور و حال من
شاعر تويی يا که منم ؟
ای هستی از آهستگی جانم به لب شد تشنگی حلقم فشرد اين خستگی
ديری است فرسوده تنم.
بازآ که در قلبم نهان گشته است اندوه جهان يارب نمي بينی روان
را نيست يارای قلم ؟
اين کيست در پيراهنم ؟
افشينِ مضطر را ببين مغرورِ خود سر را ببين حلاجِ بردارم چنین
کوسِ اناالحق ميزنم.
افشین ایوانی - بهار 1376 خوابگاه قدس دانشگاه شیراز
نه مرادم
نه مریدم
نه پیامم
نه نویدم
نه سلامم
نه علیکم
نه سیاهم
نه سپیدم
نه چنانم که تو گویی
نه چنینم که تو خوانی
نه به آنگونه که گفتند و شنیدی
نه سمائم
نه زمینم
نه به زنجیر کسی بسته و نه بردۀ دینم
نه سرابم
نه برای دل تنهایی تو جام شرابم
نه گرفتار و اسیرم
نه حقیرم
نه فرستاده ی پیرم
نه به هر خانقه و مسجد و میخانه فقیرم
نه جهنم نه بهشتم
چنین است سرشتم
این سخن را من از امروز
نه گفتم
نه نوشتم
بلکه از صبح ازل با قلم نور نوشتم:
حقیقت
نه به رنگ است و نه بو
نه به های است ونه هو
نه به این است ونه او
نه به جام است و سبو
گر به این نقطه رسیدی، به تو سر بسته و در پرده بگویم
تا کسی نشنود این راز گهر بار جهان را:
آنچه گفتند و سرودند
تو آنی
خودِتو جان جهانی
گر نهانی و عیانی
تو همانی که همه عمر به دنبال خودت نعره زنانی
تو ندانی که خود، آن نقطۀ عشقی
تو.... اسرار نهانی همه جا
تو نه یک جای
نه یک پای
همه ای، با همه ای، هم همه ای
تو سکوتی، تو خودِ باغ بهشتی
ملکوتی
توبه خود آمده از فلسفه ی چون و چرایی
به تو سوگند که چو این راز شنیدی و نترسیدی و بیدار شدی:
در همه افلاک خدایی
نه که جزیی
نه که چون آب در اندام سبویی
خود اویی
به خود آی تا به در خانۀ متروکۀ هر عابد و زاهد ننشینی و
به جز روشنی و شعشعۀ پرتوی خود هیچ نبینی
و
گل وصل بچینی.....!
مولوی:
اين جهان همچون درختست، اي كرام
ما بر او چون ميوههاي
نيمخام
سخت گيرند خامها مر شاخ را
زانكه در خامي
نشايد كاخ را
چون بپخت و
گشت شيرين، لبگزان
سست گيرند شاخها را
بعد از آن
سختگيري و تعصب، خامي است
تا جنيني، كار خونآشامي
است
قرآن:
توضیح اینکه فرض شده است ریشه های ثلاثی (حمی) به معنی داغ و (حما) به معنی تیره، از یک مخرج زبان شناسی مشترک اخذ شده باشند
اصل تعصب و عکس آن سکینه:
إِذْ جَعَلَ الَّذِينَ كَفَرُواْ فىِ قُلُوبِهِمُ الحَْمِيَّةَ حَمِيَّةَ الجَْاهِلِيَّةِ فَأَنزَلَ اللَّهُ سَكِينَتَهُ عَلىَ رَسُولِهِ وَ عَلىَ الْمُؤْمِنِينَ وَ أَلْزَمَهُمْ كَلِمَةَ التَّقْوَى وَ كاَنُواْ أَحَقَّ بهَِا وَ أَهْلَهَا وَ كاَنَ اللَّهُ بِكلُِّ شىَْءٍ عَلِيمًا(26)فتح
هنگاميكه گردانيد آنان كه كافر شدند در دلهاشان تعصب، تعصب جاهليت. پس فرو فرستاد خدا آرامش را بر رسولش و بر مؤمنان و لازم گردانيده برايشان كلمه تقوى را و بودند سزاوارتر بآن و اهل آن و باشد خدا بهمه چيزى دانا (26) فتح
ریشه یابی معنی لغوی تعصب ( خورشید حقیقت در چشمۀ جهل وخرافات غروب میکنذ):
حَتىَّ إِذَا بَلَغَ مَغْرِبَ الشَّمْسِ وَجَدَهَا تَغْرُبُ فىِ عَيْنٍ حَمِئَةٍ وَ وَجَدَ عِندَهَا قَوْمًا قُلْنَا يَاذَا الْقَرْنَينِْ إِمَّا أَن تُعَذِّبَ وَ إِمَّا أَن تَتَّخِذَ فِيهِمْ حُسْنًا(86) کهف
تا به غروبگاه خورشيد رسيد. ديد كه در چشمه اى گِلآلود و سياه غروب میكند و در آنجا مردمى يافت. گفتيم: اى ذو القرنين، میخواهى عقوبتشان كن و میخواهى با آنها به نيكى رفتار كن. (86) کهف
شرح مختصر: خورشید حقیقت در چشمۀ تعصب غروب کرده و نا پدید میشود. به عبارت دیگر متعصبین نمیتوانند حقیقت را دریابند.
خلقت انسان همراه با مقداری تعصب:
وَ إِذْ قَالَ رَبُّكَ لِلْمَلَئكَةِ إِنىِّ خَلِقُ بَشَرًا مِّن صَلْصَالٍ مِّنْ حَمَإٍ مَّسْنُونٍ(28) حجر
و پروردگارت به فرشتگان گفت: میخواهم بشرى از گل خشك، از لجن بويناك بيافرينم. (28) حجر
شرح مختصر: در خمیر مایه انسان مقداری تعصب وجود دارد. این همان توصیف الهی در هنگام تفویض امانت به انسان است که فرمود : انسان ظالم و جاهل است که امانت الهی را قبول نمود.
تعصب نوعی جهل ظالمانه است؟
إِنَّا عَرَضْنَا الْأَمانَةَ عَلَى السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ الْجِبالِ فَأَبَيْنَ أَنْ يَحْمِلْنَها وَ أَشْفَقْنَ مِنْها وَ حَمَلَهَا الْإِنْسانُ إِنَّهُ كانَ ظَلُوماً جَهُولاً (72)اعراف
ما امانت را بر آسمانها و زمين و كوهها عرضه كرديم، از قبول آن امتناع كردند و از آن بترسيدند، انسان آن را متحمل شد، زيرا كه داراى زمينه ظلم و جهل بود.
شرح مختصر: قبلا فرموده بود انسان با مقداری تعصب خلق شده و اکنون میفرماید انسان با مقداری جهل خلق شده و نتیجه اینکه جهل و تعصب از یک ریشه اند.
ترجمه پوستر بالا: تعصب، فرزند جهل است (سامویل هافن اشتاین)
محشور شدن انسان با تعصب:
تَصْلى ناراً حامِيَةً (4) غاشیه
به آتش داغ در آيند. (4) غاشیه
شرح مختصر: به آتش ناشی از تعصب درآیید چرا که تا آخر عمر مادی خود نتوانستید حقایق را ببینید.
آخرت انسان متعصب:
وَ أَمَّا مَنْ خَفَّتْ مَوَازِينُهُ(8) فَأُمُّهُ هَاوِيَةٌ(9) وَ مَا أَدْرَئكَ مَا هِيَهْ(10) نَارٌ حَامِيَةُ (11) قارعه
و اما هر كه كفه ترازويش سبك باشد، (8) جايگاهش در هاويه است. (9) و تو چه دانى كه هاويه چيست؟ (10) آتشى است در نهايت گرمى. (11)قارعه
شرح مختصر: آتشی است که از تعصب و جهل و ندانستن حقیقت ناشی شده.
--------------------------------------------------
ودر خاتمه بد نیست یک حرف حساب از استیو جابز آمریکایی در همین مقوله بگذارم که به فرمودۀ قرآن :
عبادی الرحمن، الذین یستمعون القول و یتبعون احسنه.
( یعنی بندگان خداوند مهربان کسانی هستند که حرفها را میشنوند و از حرفهای درست پیروی میکنند)

استیوجابز:
به دام تعصب نیفتید
که این زندگی کردن با نتایج تفکرات دیگران است.
اجازه ندهید سر وصدای عقاید دیگران، صدای درون شما را غرق کند.
چون حقیقت را نخواهید دید.
وتایید سخن جابز در قرآن:
وَ إِذا قيلَ لَهُمُ اتَّبِعُوا ما أَنْزَلَ اللَّهُ قالُوا بَلْ نَتَّبِعُ ما أَلْفَيْنا عَلَيْهِ آباءَنا أَ وَ لَوْ كانَ آباؤُهُمْ لا يَعْقِلُونَ شَيْئاً وَ لا يَهْتَدُونَ (170 بقره)
و چون به ايشان گفته شود آنچه خدا نازل كرده پيروى كنيد مىگويند: نه، ما تنها آن را پيروى مىكنيم كه پدران خود را بر آن يافتيم (یعنی همان نتایج تفکرات دیگران). آيا اگر پدران ايشان عقل نمىداشتند و هيچ چيز نمىفهميدند و راه بجايى نمىبردند باز هم پيرويشان مىكردند؟
بد تر از همه این است که تعصبات شخصی را فرمان خدا میدانند:
وَ إِذا فَعَلُوا فاحِشَةً قالُوا وَجَدْنا عَلَيْها آباءَنا وَ اللَّهُ أَمَرَنا بِها قُلْ إِنَّ اللَّهَ لا يَأْمُرُ بِالْفَحْشاءِ أَ تَقُولُونَ عَلَى اللَّهِ ما لا تَعْلَمُونَ (28 اعراف)
چون كار زشتى انجام دهند، گويند: «نياكانمان را چنين يافته ايم، و خدا ما را بدان فرمان داده است.» بگو: «خدا به زشتكارى فرمان نمىدهد. چرا چيزى را كه نمىدانيد به خدا نسبت مىدهيد.»
پاک وصافی شو و از آب طبیعت به در آ که صفایی ندهد آبِ تراب آلوده
حافظ
تفسیر انفسی به تفاسیری گفته میشود که مفسر نه به ظاهر کلمات قرآن بلکه به آنچه بر دلش از درگاه حق تعالی الهام میشود برای تفسیر آیات استفاده میکند.
یکی از این نوع تفاسیر را به ابن عربی نسبت میدهند که در واقع نوشته ی شاگرد اوست اما به سبک وسیاقی که استادش مینگاشته.
در زیر نمونه ای از این نوع تفسیر را در تفسیر انفسی آیه احسان به والدین می خوانیم:
وَ وَصَّيْنَا الْإِنْسانَ إلى آخره، جعل أول مكارم الأخلاق إحسان الوالدين إذ هما مظهرا صفتي الإيجاد و الربوبية، فكان حقّهما يلي حقّ اللّه بقرن طاعتهما بطاعته لأن العدل ظلّ التوحيد، فمن وحّد اللّه لزمه العدل و أول العدل مراعاة حقوقهما لأنهما أولى الناس، فوجب تقديم حقوقهما على حق كل أحد إلا على حقه تعالى، و لهذا وجبت طاعتهما في كل شيء إلا في الشرك باللّه.
ترجمه تفسیر ابن عربی بر آیه احسان بر والدین:
قرارگرفته اولین مکارم اخلاق بر نیکی به والدین چرا که آنها مظهر صفات ایجاد و ربوبیت هستند. پس حق ایشان دلالت بر حق خدا دارد ونزدیک است اطاعت از آنها اطاعت پروردگار باشد. چرا که عدل در سایه توحید است ؛ پس کسی که خدا را یکتا میداند به خاطر التزام به عدل است و اولین عدل مراعات حقوق ایشان است چرا که آنها اولی ترین مردم هستند. پس واجب است مقدم داشتن حقوق آنها بر حقوق همه کس الا حقوق خداوند تعالی وبه همین جهت واجب میشود طاعت آنها در همه چیز غیر از شرک به خدا.
در این پست میخواهم، نظرم را در مورد چهار مقولۀ جذاب زیربیان کنم:
1) علم وآگاهی خداوند (یعنی چگونه خداوند به حوادثی که هنوز رخ نداده اند آگاه است؟)
2) علم وآگاهی بندگان خالصش ( یعنی چگونه بندگان برگزیدۀ خدا از حوادث واتفاقاتی که در آینده قرار است رخ دهد، قبل از وقوع آن آگاه میشوند؟)
3) قدرت خلاقه خداوند( یعنی خداوند چگونه و با چه روشی حوادث آتی را بوجود میآورد؟)
4) قدرت خلاقه بندگان خالصش ( یعنی چگونه یک انسان وقتی به مرتبۀ خاصی از کمال رسید میتواند روی خلق حوادث و وقایع آتی عالم موثر باشد و باعث خلق و ایجاد و تغییر در حدوث حواث شود؟)
ادامه مطلب را ببینید:
در دست تهیه.....................
جملاتی هست
جملاتی پراکنده که از گوشه و کنار
از کس و ناکس
از پیامبران، از شاعران و حتی از عوام الناس شنیده ایم
گاه به آنها اندیشیده و گاه نسبت به آنها بی تفاوت بوده ایم و حتی گاهی ناباورانه پوزخند زده ایم
جمعبندی این جملات وتجزیه وترکیب آنها و نتیجه گیری وحتی تشخیص سره از ناسره شاید به سهولت امکان پذیر نباشد
اما جمع آوری آنها در یک مکان شاید برای ارباب اندیشه
یا صاحبان ادراک
ویا حتی بی منطق های دل گرا مفید باشد اگر خدا بخواهد ( وماتشاوون الا ان یشائ الله رب العالمین)
هدف از جمع آوری این جملات پاسخی است که به پرسش مطرح شده در فوق میدهند
وآن پرسش چنین است:
چگونه اولیاءالله باعث حدوث اتفاقات زمین می شوند
این جملات با یک تقسیم بندی مختصر و بدون شرح وتفسیر عبارتند از:
1- جملات مربوط به رابطه انسان وخدا در زمین:ان الارض یرثها عبادی الصالحون (قرآن)
بیرون زتو نیست هر چه در عالم هست - از خود بطلب هر آنچه خواهی که تویی (شعر)
فضا خالیست ای بیگانه می نوش - که جز تو نیست ای مرد یگانه (شعر)
من عرف نفسه فقد عرف ربه (حدیث)
2- جملات مربوط به دلایل استجابت خواست انسانها:
الف- جملات مربوط به دل شکستگی
از آه مظلوم باید ترسید ( نقل عامیانه)
امن یجیب المضطر اذا دعا ویکشف السوء ( قرآن)
بترسید از کسی که هیچ تکیه گاهی جز خدا ندارد ( حدیث)
پیرزنی دلشکسته به نام ساره همسر ابراهیم که در حسرت فرزند است باردار میشود ( که شد اسحاق) ( قرآن)
تا توانی دلی بدست آور - دل شکستن هنر نمیباشد ( شعر)
فاخذناهم بالباساء و الضراء لعلهم یتضرعون ( قرآن)
نفرین کردن گناه است (حدیث)
ب - جملاتی که دلالت دارندبر روح قوی داشتن
دعای ذکریای پیر به درگاه خداوند برای داشتن فرزند ( که شد یحی) ( قرآن)
قد نری تقلب وجهک فی السماء فلنولینک قبله ترضاها ( قرآن)
برخی مرتاضان هندی با نگاه قطار را نگه میدارند (نقل عامیانه)
دعای ابراهیم برای فرزندان صالح، کلی پیامبر ایجاد کرد و اساسا منشاء ادیان ابراهیمی در کره زمین شد ( بنی اسراییل و محمد را)(قرآن)
ج - سایر جملات قابل توجه
آنچه از دل برآید لاجرم
بر دل نشیند (نقل عامیانه)
ادعونی استجب لکم (قرآن)
الاعمال بالنیات (حدیث)
پندار نیک گفتار نیک کردار نیک (حدیث)
چشم زخم یا نظر بد یا چشم زدن (نقل عامیانه)
وان یکادالذین کفروا یزلقونک بابصارهم (قرآن)
خداوند به قلوب انسانها مینگرد (حدیث)
فیلم راز ( the secret) و فلسفه مبتنی بر آن (نقل عامیانه)
تحلیل مختصر را در ادامه مطلب بخوانید

خدا = خود..آ
در آسمان نجویید اسرار عشق و مستی
آنگه رسی به مستی، کز خویش ِخویش رستی
من گشته ام سراسر، چیزی در آسمان نیست
بیخود نگرد آنجا، چیزی در آن نهان نیست
خدا نه در یسار است، خدا نه در یمین است
خدا نه در سماوات، خدا نه در زمین است
خدا میان سنگ و درون غارها نیست
خدا تجلی نور، میان ابرها نیست
خدا درون خود بود، خودت. به خود بیا زود
خدا که فعل امر است، به خود بیا! خود...آ زود
......
ازآن قدیم موهوم، خدا درون خود بود
تمرکزی مقدس، قداستی پر از جود
و همزمان تو بودی، جدا ز حق نبودی
خدا نبود و بودی، نبودی و خدا بود
تو رکن کائناتی، حقیقت حیاتی
تو ظاهری و باطن، تو شاهدی و مشهود
توجاودان خدایی، چو خود به خود بیایی
وگرنه همچو افشین، جرقه ای و نابود
افشین - دهم آبان 1391 - کرج
20 فروردین 1392 - شیراز
روستایی گاو در آخور ببست
شیر گاوش خورد و بر جایش نشست
روستایی شد در آخور سوی گاو
گاو را میجست شب آن کنجکاو
دست میمالید بر اعضای شیر
پشت و پهلو گاه بالا گاه زیر
گفت شیر ار روشنی افزون شدی
زهرهاش بدریدی و دل خون شدی
این چنین گستاخ زان میخاردم
کو درین شب گاو میپنداردم
-------------------------------------
حق همیگوید که ای مغرور کور
نی ز نامم پاره پاره گشت طور؟
از من ار کوه احد واقف بدی
پاره گشتی و دلش پر خون شدی
از پدر وز مادر این بشنیدهای
لاجرم غافل درین پیچیدهای
گر تو بیتقلید ازین واقف شوی
بی نشان از لطف چون هاتف شوی
بشنو این قصه پی تهدید را
تا بدانی آفت تقلید را
تا قله شاید یك نفس باقی نبود اما غرور من
با چوبدست شرمگینی در مسیر بازگشتن بود
چون ریگی از قله به قعر دره افتادم هزاران بار
اما من آن مورم كه همواره به دنبال رسیدن بود
محمد علی بهمنی
در یک مراسم رسمی اواخر عمر راسل خبر نگاری از او میپرسد که اگر بعد از مرگ، ناگهان ببینید که خدا وجود داشته است، آنگاه چه دارید که به خدا بگویید؟؟؟ و او اینچنین جواب میدهد:
برتراند راسل:
خدایا چرا انقدر دلایل کمی برای وجود داشتنت درجهان گذاشتی که من نتوانستم تورا پیدا کنم.
این جواب مرا به یاد جمله معروف علی ابن ابیطالب(ع) انداخت که میفرمود:
من خدایی را که نمی بینم عبادت نمیکنم.
کمی فکر:
دو جواب بالا را با هم مقایسه کردم....
اینکه چرا یکی با تمام وجودش خدا را درک میکند تا جایی که حسش را به دیدن تشبیه کرده. اما دیگری نالان از بی نشانگی است؟ وعلی رقم جستجوی 80 ساله اش هیچ نشانه ای نمیبیند؟
میدانید چرا موضوع جالب است؟
چون اولا هردونفر مخلوق خدای یکسانی هستند؟
هردو بشر هستند و قرار بوده خلیفه الله باشند.
ثانیا به هردو گفته شده که جانشین او در زمین باشند.
و از همه مهمتر هیچ کدام هم از عوام نیستند.حداقل دانشمندند و متفکر.
بدیهی است که قرآن کریم کلام امیر المومنین را تایید میکندکه:
به هر طرف بنگرید، همانطرف، روی خدا است. بقره 151
اما چرا یکنفر هرچه میگردد نشانه ای از خدا نمیبیند و دیگری روی و وجه خدا را در همه جا مشاهده میکند ؟
و بالاخره اگر فرض کنیم که هر دو نفر منصفانه و بدون غرض ورزی نظر خود را گفته اند و این نظر را با علم و دلیل یافته اند، چرا اینهمه تفاوت در دو دیدگاه این دو دانشمند وجود دارد؟
شاید این کلام قرآن، سر نخهایی برای جواب سوال فوق به ما ارایه دهد که میگوید:
بسيارى از جن و انسان را براى جهنم نامزد كرديم. چرا که دلهايى دارند ولى با آن درك نمی كنند، چشمهايى دارند و لكن با آن نمی بينند و گوشهايى كه بدان نمی شنوند. اينان همانند چارپايانند حتى گمراهتر از آنهايند. اينان خود غافلانند. (اعراف 179)
اما هنوز سوال باقی است: چرا که بحث من دررمورد غرض ورزان معاند نیست. نه در مورد منافقین کوردل که میدانند اما سرپیچی میکنند. نه در مورد کفار که حق را میپوشانند بلکه سوال در مورد دانشمندانی است که همه ابزار ظاهری را دارند و ظاهرا تعمدی هم در مخالفت با خدا ندارند و صادقند و پیگیر اما باز هم چیزی نمیبینند.
بنابر این سوال این است که:
چرا بعضی از انسانها، با اینکه خالق یکسانی دارند و با فطرت یکسانی هم خلق شده اند، بعدها انقدر متفاوت فکر میکنند.
بقول قرآن و تصریح خود راسل برخی کورمیشوند و نشانه ها را نمیبینند وبرخی به تصریح علی به هر سو مینگرند جز روی خدا نمیبینند و به تعبیر قرآن بینا میشوند؟؟
برخی مثل چهار پا و حتی پایین تر از آن میشوند وبرخی مثل فرشتگان و حتی بالاتر
چه چیزی در وجود آنها، آنها را متفاوت میکند؟؟؟
چه چیزی روی نگرش انتخابی آنها تاثیر میگذارد؟؟
محل تولدشان؟؟
دوره و زمان تولدشان؟؟
ژنتیک آنها ؟؟؟
محل تربیت و رشد؟؟
آنچه در عالم ذر بوده اند ؟؟؟
خواست و تمنای خودشان؟؟؟
چه چیز؟؟
....
...
باز آی که تا به خود نیازم بینی
بیداری شبهای درازم بینی
نی نی غلطم که خود فراق تو مرا
کی زنده رها کند که بازم بینی

مدتی هست که من در سفرم
سفری دور به جایی نزدیک
سفری از خود من تا.....به خودم
....
و در این راه امیدم به خداوندی اوست
....
به سر نیشتر خاطره ای باز شود
شاید این گریۀ آرام، فغانی بشود نیمه شبی
و برون آیم از این محبس خود ساخته ام
و به ادراک ببینم که میان من و دوست
حایلی نیست به جز چشم به در دوخته ام
.....
مقصدم نزدیک است....
و خودم خیلی دور....
ناشناس+افشین
اما چنین چیزی نه تنها هیچ جایگاه قرآنی ندارد، بلکه تا آنجا که بنده بررسی کرده ام حتی جایگاه دینی هم ندارد!
در احادیث متعدد از ائمه معصومین از انسانها و موجودات مختار دیگری که همچون ما در سیارات دیگر وجود دارند و حتی بسیار بهتر از ما عبودیت خالق می کنند، یاد شده است.
از جهت علمی معادله ای وجود دارد به نام معادله دِرِک، این معادله از حاصل ضرب چند احتمال ساده استخراج می شود:
The Drake equation states that:
where:
N = the number of civilizations in our galaxy with which communication might be possible; and
R* = the average rate of star formation per year in our galaxy
fp = the fraction of those stars that have planets
ne = the average number of planets that can potentially support life per star that has planets
fℓ = the fraction of the above that actually go on to develop life at some point
fi = the fraction of the above that actually go on to develop intelligent life
fc = the fraction of civilizations that develop a technology that releases detectable signs of their existence into space
L = the length of time such civilizations release detectable signals into space
چنانکه می بینید این معادله از ضرب چند عدد مثل تعداد ستارگانی که هر سال در کهکشان راه شیری ایجاد می شوند، درصد ستارگانی که سیاره دارند، درصد سیاره هایی که می توانند حامل حیات باشند، درصدی که حیات در آنها به وجود آمده، درصد آنهایی که امکان رسیدن به حیات هوشمند دارند و درصد آنها که به تکنولوژی بالایی رسیده اند و زمانی که لازم است تا بتوانیم با آنها تماس بگیریم، به تعداد تمدنهایی در کهکشان راه شیری می رسد که امکان برقراری ارتباط بالقوه با آنها را داریم.
آخرین کشفیات بشر در سال ۲۰۰۹ برای معادله دِرِک عدد ۲٫۳۱ است. یعنی غیر از کره زمین بر اساس اخرین اطلاعات، حداقل یک کره حامل حیات دیگر در کهکشان راه شیری وجود دارد که به رشدی از تکنولوژی رسیده اند که می توان با آنها ارتباط رادیوئی برقرار کرد! این درحالیست که برآوردهای خوشبینانه عدد معادل ۵۰۰۰ را برای معادله درک محاسبه می کنند!
البته معادله درک اساسا در جستجوی برقراری ارتباط با حیات هوشمند، تنها در کهکشان راه شیری است!
مثلا اگر ضریب fc را از معادله درک حذف کنیم تا به تعداد سیاراتی که دارای حیات هوشمندند اما هنوز دارای تکنولوژی که بتوانیم با آنها ارتباط پیدا کنیم، نیستند، برسیم، آخرین یافته های بشر در سال ۲۰۰۹ به ما می گوید که احتمالا ۲۳۰ سیاره دیگر در کهکشان راه شیری وجود دارند که در آنها حیات هوشمند وجود دارد، اما هنوز نمی توانیم با آنها ارتباط برقرار کنیم!
از سوی دیگر، ما چند کهکشان در جهان پیرامون خود داریم؟؟؟ برآورد ستاره شناسان آن است که ما چیزی در حود ۱۷۰ میلیارد کهکشان مثل کهکشان راه شیری خودمان در کیهان قابل رویت، داریم!!!
لذا اگر فرض کنیم احتمال وجود حیات هوشمند در آن کهکشانها با کهکشان راه شیری برابر است، براساس آخرین اطلاعات بشر در سال ۲۰۰۹ احتمالا چیزی در حدود ۴۰ هزار میلیارد سیاره در کیهان قابل رویت ماست که در آنها حیات هوشمند وجود دارد!!!!
لذا به گمان حقیر، مسلما ما در جهانی هستیم که سرشار از موجودات هوشمند دیگری غیر از ماست!
و ما به هیچ روی نمی توانیم ادعا کنیم، تنها مخلوقات و بهترین مخلوقات هوشمند حضرت پروردگار هستیم!
با احترام
/**/
· تمام عالم را از منظر تکوین که
بنگری،
مسلمانند. ·
هیچگاه نقل صحیح با علم مخالفت
نمی
کند، چون از طرفی ما به عصمت ائمه قائل هستیم، و از سوی دیگر عصمت در
عالم
تکوین جاری است. در زنبور عسل هم عصمت است. در تکوین خطایی نیست. ·
تفسير قرآن را در دو حالت
داريم: اول- ظاهر قرآن که براي تفسير به آن احتياج به علم، برهان عقلي و
قول
معصوم داريم . دوم – تفسير باطن قرآن که براي
آن احتياج به عرفان قلبي، علم حضوري و سنت معصومين داريم. ·
هر چه بخواهید در نیش قلم های المیزان
پیدا می شود . آقای مطهری فرمود : تا 200 سال دیگرنمی دانند
علامه کیست ، این را به خاطر برخی که باور نمی کنند فرموده وگرنه می فرمود
تا 1000 سال دیگر. اگر قرنها بگذرد چون علامه طباطبائی پیدا نمی شود.
همه حروف مقطعه اگر با هم آورده شود جمله (( صراط علی حق نمسکه)) حاصل می شود. (یعنی: راه علی حق است به آن راه میگرویم)
· هر آنچه که عنصري و مادي است جزء آسمان دنيا است و از پس پرده آسمان دنيا شش آسمان معنوي است.
· علامه طباطبائی فرمود: « باطن دنیا، صلوات بر محمد و آل محمداست.
· برخی از علما قائل به تحریف قرآن شده اند که در این زمینه اشتباه کرده اند ، این اشتباهات به ما می فهماند به غیر از چهارده معصوم به دیگران به طور مطلق نمی توان اعتماد کرد، بنابراین بحث مرید و مرادی و اینکه هر چه مراد ما گفت همان را بدون چون و چرا انجام دهیم که بعضا مشاهده می شود نادرست است. البته بحث معلم و شاگردی بسیار مفید و لازم است چراکه هم معلم و هم متعلم هر دو رشد می کنند.
من به زبون فارسی گفتم: خدایا خسته شدم.
خدا به زبون عربی گفت: "يا بُنَيَّ .....واصبر عَلى ما أَصابَكَ إِنَّ
ذلِكَ مِنْ عَزْمِ الْأُمُور"
.::یعنیاى پسرك من! ..... بر مصائب خويش صبر كن، كه اين از كارهاى مهم است ( لقمان/17)::.
---------
من گفتم: فکر نکنم هیچکسی
بدونه تو دلم چه میگذره.
خدا گفت: من که میدونم. اما ظاهرا این تویی که نمیدونی که: "ان الله یحول بین المرء
و قلبه"
.:: خدا حائل هست بین انسان و قلبش! (انفال/24) ::.
------------
من گفتم: راستشو بخوای
بدجوری دلم گرفته
میخواهم با یکی حرف بزنم و چه کسی بهتر از تو
اما نه میدونم کجایی؟ نه مطمئنم که
گفتگو دو طرفه باشه.
خدا گفت:
وَ إِذا سَأَلَكَ
عِبادي عَنِّي فَإِنِّي قَريبٌ أُجيبُ دَعْوَةَ الدَّاعِ إِذا دَعانِ..::
اگر کسی از بنده های من
سراغ منو ازتو گرفت، بدونه که من نزدیکم و اگر منو صدا کنه جوابش رو میدم. (
بقره/186) ::.
-------
من گفتم: باشه قبول اگه صدام به شما
برسه حتما جواب میدی،
اما تو انقدر بزرگی و مهمی که اصلا فکر نکنم صدای من به این کوچیکی به شما برسه
خدا گفت: از این
نزدیکتر؟ " نحن اقرب الیه من حبل الورید"
.:: ما از رگ گردن به انسان
نزدیکتریم (ق/16) ::.
---------
باز من گفتم: گناهام چی؟ میترسم انقدر گناه کرده باشم که خودت دوست نداشته باشی صدام رو بشنوی. یعنی یه دیوار بکشی بین من و خودت. فقط نون و آبم بدی اما تو سلول انفرادی بزاریم و بری!
و خدا گفت: بابا این حرفا
کدومه "لاتقنطوا من رحمة الله ان الله یغفر الذنوب
جمیعا"
.از رحمت خدا ناامید
نشین. خدا همۀ همۀ گناهان رو میبخشه.( زمر/53).
------
من گفتم: یعنی اگه بازم
بیام؟ بازم منو میبخشی؟
خدا گفت: آخه بچه!
"و من یغفر الذنوب الا
الله"
.:: به جز خدا کیه که
گناهان رو ببخشه؟ (آل عمران/135) ::.
--------
من گفتم: پس گیرش چیه؟
چرا نمیام به طرفت؟
اصلا کدوم وری باید بیام؟
میشه یه نشونه از خودت نشون بدی راه بیافتم؟
خدا گفت: آی کیو! گیر از خودته که دقت نمیکنی چون " فَأَيْنَما تُوَلُّوا فَثَمَّ وَجْهُ اللَّه".::
سر خود را به هرطرف
بگردانید، چهرۀ خدا را میبینید ( بقره/115)::.
------------
من گفتم: عجب. خدایا تو هم استاد
پیچوندنی ها! جاتو نشون نمیدی هی میگی من همین دور و اطرافم؟ باشه قبول، تو همه جا هستی.
نزدیک هم هستی. اصلا همین جایی اما
اما چرا من این احساس رو ندارم. یعنی حس میکنم ازت دورم...
بابا یه راهی نشون بده که منم حس کنم بهت نزدیکم. یعنی حسمون دو طرفه باشه
خدا گفت: راههای زیادی برای اینکه منو حس کنی هست ولی یکیش اینه که " و اذکر ربک فی نفسک تضرعا و خیفة و دون الجهر من القول بالغدو و الأصال"
.:: هر صبح و عصر،
پروردگارت رو پیش خودت، با خوف و تضرع، و با صدای آهسته یاد کن (اعراف/205)
::.
---------
من گفتم: بابا این که
خیلی سخته. لا اقل برای من صبح زود بیدارشدن سخته!! البته منظورم اینه که توفیق میخواد و این حرفا!!!!!!
خدا گفت: ای تنبل " ألا تحبون ان یغفرالله لکم.:: (
مگه دوست ندارید خدا ببخشدتون؟! (نور/22) ::.
-------
من گفتم:
معلومه که دوست دارم
منو ببخشی. اما قبول کن این راهه که نشون دادی یکم سخته!
اگه میشه لطف کن یه راه آسون تر نشون بده دربست مخلصت میشم. فوری میرم برای اجرا..
خدا گفت:
یه راه دیگه اینه که هر
کاری میکنی نیتت من باشم. یعنی در راستای اهداف من حرکت کنی. مثل رفیق فابریکم
ابراهیم که هرجا میرفت همیشه میگفت:ْ" إِنَّ صَلَاتىِ وَ
نُسُكِى وَ محَْيَاىَ وَ مَمَاتىِ لِلَّهِ رَبِّ الْعَالَمِين"
همانا نماز و طاعت و
تمام اعمال من و حيات و ممات من همه براى خداست كه پروردگار جهانيان است(
انعام/162)
---------
من گفتم: مرسی این راه بنظرم راحت تر باشه!
به عنوان سوال آخر،
حالا فرضا من برای بار هزارم اومدم وتو منو بازم بخشیدی منم شما رو حس کردم و
صداتون را شنیدم و تونستم با شما درد دل کنم! گفتگومونم دوطرفه بود.
ولی آخه باز این آقای
شیطون همینجا هاست. شیطان رجیم را میگم!!!
منم که تا مردن خیلی
فاصله دارم
ظاهرا اینطور که مردم
میگن قراره من تا آخر عمرم زنده باشم!
میترسم توی این مدت که
از عمرم مونده گول بماله سرم رو!
یعنی میخوام بگم توی
این مدت از شیطون، از مردم، حتی از خودم میترسم
میترسم آخرش شرمندت بشم
خدا گفت: باز داری سختش میکنی.آخه چرا میترسی؟ "الیس الله بکاف عبده"
.:: آیا خدا برای بندهاش
کافی نیست؟ (زمر/36) ::.
---------
من گفتم: چرا بابا این
حرفا کدومه؟ فقط تو.
اصلا تو که پشتم باشی توپم نمیتونه
تکونم بده!!!
راستش حالا که یکم مثل
یک رفیق باهات حرف زدم و راحت شدم، دارم فکر میکنم منم خیلی دوستت دارم؟ یعنی خیلی چاکرتم؟
خدا گفت: حواست رو خوب جمع کن! یادت باشه که "و من الناس من یعبد الله علی حرف فان اصابه خیر اطمأن به و ان اصابته فتنة انقلب علی وجهه خسر الدنیا و الآخره
.:: بعضی از مردم خدا رو
فقط به زبون عبادت میکنن. یعنی اگه خیری بهشون برسه، خیالشون راحته، ولی اگه محض
امتحان یه مصیبتی بهشون برسه فوری تغییر جهت میدن و رو گردون میشن. یعنی هم این دنیا
رو میبازن هم اون دنیارو (حج/11) ::.
-----------
من گفتم: عجبا باز که داری تهدید میکنی!
دیگه داشتم در مقابل
اینهمه مهربونیت کم میاوردم. یه دفعه زدی توی پرم!
هر چی من گفتم یه
چی جواب میدادی راحت میشدم. اما حالا باز میترسم.
مثل اینکه عادتونه همیشه باید وسط کار،
آدم رو توی حول و ولا نگه دارید!
جون افشین به عنوان
آخرین کلام بگو الان من باید چیکار کنم که دیگه تهدیدم نکنی و آرامش را توی وجودم حس کنم. یعنی
این باد صبایی که حافظ میگه، نسیم نفست رو به من برسونه یکم حال بیام!!!!!!
خدا گفت:
یا ایها الذین آمنوا
اذکروا الله ذکرا کثیرا و سبحوه بکرة و اصیلا هو الذی یصلی علیکم و ملائکته
لیخرجکم من الظلمت الی النور و کان بالمؤمنین رحیما
.:: ای مؤمنین! خدا رو زیاد
یاد کنید و صبح و شب تسبیحش کنید.
او کسی است که خودش و
فرشتههاش بر شما درود و رحمت میفرستن تا شما رو از تاریکیها به سوی روشنایی
بیرون بیارن. خدا نسبت به مؤمنین مهربونه (احزاب/42-43) ::.
==============================================
من گفتم: ممنون که گذاشتی مثل بچه محلامون باهات حرف بزنم.
وخدا گفت: اشکال نداره اما بدون که من خدا نبودم
باز گول خوردیا!
خدا کجا من کجا؟
اصلا خدا کجا تو کجا؟
پسر جان من یه جورایی نمایندش بودم
خوب آره ، شاید حرفام مثل اون بود اما....
یه جورایی ام مثل تو هستم
یه جورایی ام مثل هیچکدوم نیستم!
آخه اسم اصلی من............

سالها رفت و هنوز
یک نفر نیست بپرسد از من
که تو از پنجره ی عشق چه ها می خواهی؟
صبح تا نیمه ی شب منتظری
همه جا می نگری
گاه با ماه سخن می گویی
گاه با رهگذران،خبر گمشده ای می جویی
راستی گمشده ات کیست؟
کجاست؟
صدفی در دریا است؟
نوری از روزنه فرداهاست
یا خدایی است که از روز ازل ناپیداست...؟
تو را هر چه مشغول دارد ز دوست
اگر راست خواهی دلارامت اوست
سعدی
حب الدنیا، راس کل الخطیه
علاقه به دنیا، محور همۀ اشتباهات است.
رسول اکرم

آن جلوه های عاشقی کمرنگ گشته
رازی دل ما بر حصاری تنگ گشته
ای آسمانیها زما دستی بگیرید
از این حریفان حال بد مستی بگیرید
جمعه گذشت و باز مولایم ندیدم
تابی نمانده ای خدا جانم بگیرید
شنبه 9 اردیبهشت 91 مسعود ط
خدا تنها روزنه امیدي است كه هیچگاه بسته نمیشود ...

تنها كسی است كه با دهان بسته هم میتوان صدایش كرد ...
با پاي شكسته هم میتوان سراغش رفت ...
تنها خریداریست كه اجناس شكسته را بهتر برمیدارد ...
تنهاكسی است كه وقتی همه رفتند میماند ...
وقتی همه پشت كردند آغوش میگشاید ...
وقتی همه تنهایت گذاشتند محرمت میشود ...
و تنها سلطانی است كه دلش با بخشیدن آرام میگیرد نه با تنبیه كردن.
خدا را برایتان آرزو دارم