
پس خدایا این کیست...
نام او ثار الله...
کنیه اش روح الله...
خلقتش از ازل است...
و قوام خورشید.
حامل عرش تو است.
هم زمعقولات است...
هم ز مخلوقات است...
راه توحید از او میگذرد.
کوه قاف و ظلمات...
مرشد و آب حیات...
از اساطیر قدیم...
همه ایما به وجودش بوده.
کربلا و محراب...
زهر انگور و یوم المعلوم...
همه مربوط به اوست.
.
پس خدایا این کیست؟...
که من و مادر من...
یا که مرداب سحابی مارپیچ...
به وجودش قائم..
به صدایش زنده...
به نگاهش دائم.
فیض قدسی است ولی پر ز نیاز...
و خدا نیست اگر مخلوق است...
پس خدایا این کیست؟؟.........................
محرم 1433 افشین
+
نوشته شده در یکشنبه یازدهم دی ۱۳۹۰ساعت 15:45 توسط افشین
|

تکیه بر تقوا و دانش در طریقت کافریست
راهرو گر صد هنر دارد، توکل بایدش
+
نوشته شده در یکشنبه سیزدهم آذر ۱۳۹۰ساعت 9:11 توسط افشین
|
یا اباصالح ، سلام
بعضیا، خیییییییلی دل تنگت شدن
.
.
خواستم بدونی .....................................همین.
تو گر خواهی جهان یکسر بیارایی
صبا را گو که بردارد زمانی برقع از رویت
و گر رسم فنا خواهی که از عالم براندازی
بر افشان تا فرو ریزد هزاران جان زهر مویت
+
نوشته شده در دوشنبه سی ام آبان ۱۳۹۰ساعت 16:36 توسط افشین
|
یا رب از ابر هدایت برسان بارانی
پیشتر زانکه چو گردی زمیان برخیزم

ان الحسین مصباح الهدی و سفینه النجاه
بقیه الله خیرالکم ان کنتم مومنین
.
.
.
.
در کار گلاب و گل حکم ازلی این بود
کین شاهد بازاری، وآن پرده نشین باشد
+
نوشته شده در دوشنبه دوم آبان ۱۳۹۰ساعت 9:9 توسط افشین
|
باخودم درگیر
بودم که الان مهمونای آرمین میرسن هنوز کتری نذاشته بودم.
بلندشدم برم
بالا کتری بذارم جوش بیاد که دیدم بوی عطر دل انگیز و روح نواز خدا توی کوچه
پیچید.
باخودم گفتم
تا دورش شلوغه چایی رو دم میکنم بعد میرم پیشوازش. از لای در سرک کشیدم دیدم خبری
نیست، تنها اومده بود، بی خدم وحشم. اومدم بجنبم دیدم جلو در خونه وایستاده.
دست وپامو
گم کرده بودم. با لحنی آروم و شیرین گفت: بچه جون چرا هول شدی؟ مگه تا حالا خدا
ندیدی؟
گفتم پس
بقیه کجان؟ گفت: همش خودمم بقیه ندارم. وقتی
باقی خودم هستم بقیه نمیخواهم. هرجا میرم تنها میرم. خیلیها باهام هستند ولی اونا
هم خودم هستم. باهام یکی شدن.
نفهمیدم چی
میگه فقط مات مهربونیش بودم. گفتش تعارف نمیکنی بیام تو پیشت بشینم؟ اینهمه راه
اومدم..... توکه نمیای، مجبورم خودم بیام.
گفتم خیلی
نوکرتم اوس کریم، 2 دقیقه بشین چای لیمو
که عمو آرمین سفارش داده بیارم..... گفتش اول بگو از آرمین چه خبر؟ گفتم حاجی خودت که میدونی. گفت: دوست دارم صداتو
بشنوم. دوست دارم گفتگو دوطرفه باشه. گفتم تو که از دلم خبر داری. گفت آره ولی زبون رو
واسه چی بهت دادم........ بلند شدم برم. گفت کجا؟ خسته شدی؟ گفتم: چایی نیاوردم. گفتش: دیروقته، چایی بخور نیستم. از تو یخچال یه
چی بیار حال کنیم...... رخصت گرفتم اومدم بالا در یخچال رو باز کردم. چشمام قفل شد
رو سبد انگوری که سر شب، مش کریم میوه فروش محل، زوری بهم داد وگفت: پسر انگورخوبیه.
ببر یه وقت دیدی مهمون اومد خونه ات. خیلی
برام جالب بود که بهش گفتم: مش کریم بابا و مامانم خونۀ من نمیان، چی میگی؟
سبد انگور
رو برداشتم و اومدم پایین، یه صدایی توی
گوشم زمزمه میکرد:
ای عاشقان،
ای عاشقان دل را چراغانی کنید
معشوق می
آید ز ره، انگور مهمانی کنید
یک عمر
مهمانم شدید، یک شب مرا مهمان کنید
مسعود ط
+
نوشته شده در سه شنبه دوازدهم مهر ۱۳۹۰ساعت 16:33 توسط افشین
|
حضرت امیر(ع) که همۀ ما شیعیان همیشه سنگش را به سینه میزنیم و ادعاداریم که چون اسما شیعه هستیم پس بهشت رو خریدیم در نهج البلاغه خطاب به کمیل میفرماید:
«الناس ثلاثة: فعالم ربانی و متعلم علی سبیل نجاة و همج رعاع»
یعنی مردم سه دسته اند:
یا عالم ربانی هستند
یا روندگان به سوی خدا
و یا.......
حشراتی هستند سرگردان که با هر بادی به هرسو رانده میشوند
.
.
.
حالا ما از کدوم نوع از انسانها هستیم؟؟؟؟؟
روزهامون رو چه جوری میگذرونیم؟
مثل یک جستجوگر و دانشجوی خدا جو؟ یا.....
یک حشرۀ سوار بر باد؟ که دچار روزمرگی شهری شده وصبح تا غروب در هیاهوی دنیا سرگردان است؟
تا آینه
های شهر دودی هستند
پرهای کبوتران
کبودی هستند
بر رهگذران شهر، هی چشم
ندوز
اینجا همه مرده ها عمودی
هستند
خدا به کرمش سوگند که دلهای همۀ ما رو به نور علم واقعی منور کنه تا نباشیم مردۀ متحرک
تا نباشیم حشراتی در مقابل باد.
بیا با هم شرط کنیم از امروز.........
از همین حالا
روزی یک بار سوره مبارکه یاسین رو بخونیم
8 دقیقه بیشتر وقت نمیگیره
به اندازه یک نماز ظهر وعصر که یه عمره اسما میخونیمش
حالا بیاین هر وقت از روز که تونستیم 8 دقیقه از وقتمونو بزاریم برای خوندن سوره یاسین
مطمئن باشید بعد از یک هفته جرقه های تغییر رو تو دلامون حس میکنیم
بعد دیگه معتاد میشی دیگه نمیتونی بزاریش کنار
اونوقت نور الهی رو تو دلت حس میکنی
اونموقع دیکه مردۀ عمودی نیستیم
حشره نیستیم
میشیم نوع دوم انسانها
.
.
از همین حالا............................. یا علی
+
نوشته شده در چهارشنبه نهم شهریور ۱۳۹۰ساعت 14:5 توسط افشین
|

آبادی میخانه ز ویرانی ماست
جمعیتِ کفر، از پریشانیِ ماست
اسلام به ذاتِ خود ندارد عیبی
هر عیب که هست، از مسلمانی ماست
+
نوشته شده در سه شنبه هشتم شهریور ۱۳۹۰ساعت 12:36 توسط افشین
|
پيش از اينها فكر ميكردم خدا
خانه اي دارد ميان ابرها
حكم ميراند به تلخي رو به ما
سخت ميگيرد به ما بعد از دعا
دير فهميدم خدا در قلب ما
خانه اي دارد به شكل ابرها
اشك ميريزد ز دلتنگي ما
مينوازد ديده گريان ما...
آی سان

+
نوشته شده در یکشنبه دوازدهم تیر ۱۳۹۰ساعت 0:0 توسط افشین
|
ای دل آن دم که خراب از می گلگون باشی
بی زر و گنج به صد حشمت قارون باشی
در زمانی که صدارت به فقیران بخشند
چشم دارم که به جاه از همه افزون باشی
حافظ
+
نوشته شده در سه شنبه سی و یکم خرداد ۱۳۹۰ساعت 14:50 توسط افشین
|

استادى از شاگردانش پرسید:
چرا ما وقتى عصبانى هستیم داد میزنیم؟
چرا مردم هنگامى که خشمگین هستند صدایشان را بلند میکنند و سر هم داد میکشند؟
شاگردان فکرى کردند و یکى از آنها گفت:
چون در آن لحظه، آرامش و خونسردیمان را از دست میدهیم
استاد پرسید: این که آرامشمان را از دست میدهیم درست است امّا چرا با وجودى که
طرف مقابل کنارمان قرار دارد داد میزنیم؟
آیا نمیتوان با صداى ملایم صحبت کرد؟ چرا هنگامى که خشمگین هستیم داد
میزنیم؟
شاگردان هر کدام جوابهایى دادند امّا پاسخهاى هیچکدام استاد را راضى نکرد.
*سرانجام او چنین توضیح داد:
*هنگامى که دو نفر از دست یکدیگر عصبانى هستند، قلبهایشان از یکدیگر فاصله میگیرد.
آنها براى این که فاصله را جبران کنند مجبورند که داد بزنند.
هر چه میزان عصبانیت و خشم بیشتر باشد، این فاصله بیشتر است و آنها باید صدایشان را بلندتر کنند.
*سپس استاد پرسید:
*هنگامى که دو نفر عاشق همدیگر باشند چه اتفاقى میافتد؟
آنها سر هم داد نمیزنند بلکه خیلى به آرامى با هم صحبت میکنند. چرا؟
چون قلبهایشان
خیلى به هم نزدیک است.
فاصله قلبهاشان بسیار کم است.
*
استاد ادامه داد:
*هنگامى که عشقشان به یکدیگر بیشتر شد، چه اتفاقى میافتد؟ آنها حتى حرف معمولى هم با هم نمیزنند و فقط در گوش هم نجوا میکنند و عشقشان باز هم به یکدیگر بیشتر میشود.
سرانجام، حتى از نجوا کردن هم بینیاز میشوند و فقط به یکدیگر نگاه میکنند.
این هنگامى است که دیگر هیچ فاصلهاى بین قلبهاى آنها باقى نمانده باشد.
----------------
اين همان عشق خدا به انسان و انسان به خداست است که خدا حرف نمی زند اما همیشه صدایش را در همه وجودت مي توانی حس کني اينجا بین انسان
و خدا هیچ فاصله ای نیست می توانی در اوج همه شلوغی ها بدون اینکه لب به سخن باز کنی با او حرف بزنی.
+
نوشته شده در یکشنبه چهارم اردیبهشت ۱۳۹۰ساعت 21:35 توسط افشین
|
بعد از مدتها دوباره طبع شعرم گل کرد و نشستم فورا فضاهای قشنگ زندگیمو شعر کردم.
حاصل کار یه شعر بلند 400 خطی شد که از قضا خیلی هم روان از کار در اومد.
اسمشو گذاشتم " دویدم ودویدم "
حالا چون یه حال عاشقانۀ باحال توی این شعر بود، هی وسوسه میشدم که بزارمش توی
وبلاگ. تا هم عاشقا یه حالی ببرند و هم خودم بتونم برای بعضیها قیافه بگیرم و پز بدم که آره
منم بلتم شعر بگم!
از شما چه پنهون هر چی با خودم کلنجار رفتم نتونستم.
بگذریم که چرا
اما چند روز پیش یه شعر دیدم که دقیقا کپی شعر خودم بود.
آره خوب درسته، خیلی شعر تر از بافتۀ من بود اما روح معانی آن
و حس شاعر دقیقا عین شعر خودم بود.
اینکه چرا همۀ آدما وقتی عاشق میشن یه جور حرف میزنند خودش جای بحث داره.
اما از اونجا که من خیلی زرنگم! بجای شعر خودم، شعر آقای وحشی بافقی رو میزارم،
تا هم پز بدم وبگم بافتۀ منم مثل همینه!
و هم بدون اینکه خود-افشایی کنم، یه حالی به این جماعت عاشق داده باشم.
فقط هوای دومصرع آخرو داشته باشین که تمام حس واقعیِ شاعر رو نشون میده.
اینم ترکیب بند فوق العاده قشنگ وحشی بافقی :
دوستان شرح پریشانی من گوش کنید داستان غم پنهانی من گوش کنید
قصه بی سر و سامانی من گوش کنید گفتگوی من و حیرانی من گوش کنید
شرح این آتش جانسوز نگفتن تا کی؟
سوختم سوختم این راز نهفتن تا کی؟
روزگاری من ودل ساکن کویی بودیم ساکن کوی بت عربده جویی بودیم
عقل ودین باخته دیوانه رویی بودیم بستۀ سلسلۀ سلسله مویی بودیم
کس درآن سلسله غیرازمن ودلبند نبود
یک گرفتار از این جمله که هستند نبود
نرگس غمزه زنش این همه بیمارنداشت سنبل پرشکنش هیچ گرفتارنداشت
این همه مشتری و گرمی بازارنداشت یوسفی بود ولی هیچ خریدارنداشت
اول آن کس که خریدارشدش من بودم
باعث گرمی بازار شدش من بودم
عشقِ من شد سبب خوبی و رعنایی او داد رسوایی من شهرتِ زیبایی او
بس که دادم همه جا شرح دل آرایی او شهر پرگشت زغوغای تماشایی او
این زمان عاشق سرگشته فراوان دارد
کی سرِ برگِ منِ بی سر و سامان دارد؟
چاره این است وندارم بجزاین رای دگر که دهم جای دگر دل به دل آرای دگر
چشم خود فرش کنم زیر کف پای دگر برکف پای دگربوسه زنم جای دگر
بعدازاین رای من این است وهمین خواهد بود
من براین هستم والبته چنین خواهد بود
پیش او یارِ نو و یار کهن هردو یکی است حرمت مدعی و حرمت من هردو یکی است
قولِ زاغ وغزلِ مرغ چمن هردو یکی است نغمۀ بلبل وغوغای زغن هر دو یکی است
این ندانسته که قدرهمه یکسان نبود
زاغ را مرتبۀ مرغ خوش الحان نبود
چون چنین است پیِ یارِ دگرباشم، بِه چند روزی پی دلدارِ دگر باشم بِه
عندلیبِ گلِ رخسارِ دگر باشم به مرغ خوش نغمه گلزاردگرباشم به
نوگلی کو که شوم بلبل دستان سازش ؟
سازم ازتازه جوانانِ چمن ممتازش ؟
آن که برجانم ازاو دم به دم آزاری هست می توان یافت كه بر دل، زمَنَش باری هست
از من و بندگی من اگرَش عاری هست بفروشد، كه به هر گوشه خریداری هست
به وفاداری من نیست دراین شهر كسی
بنده ای همچو مرا هست خریدار بسی
مدتی در ره عشق تو دویدیم، بس است راه صد بادیۀ درد بریدیم، بس است
قدم از راه طلب باز کشیدیم، بس است اول وآخرِاین مرحله دیدیم، بس است
بعد ازاین ما وسرِ کویِ دل آرای دگر
با غزالی، به غزل خوانی و غوغای دگر
تو مپندار که مهر ازدل محزون نرود آتشِ عشق، به جان افتد و بیرون نرود
وین محبت به صد افسانه و افسون نرود چه گمان غلط است این، برود، چون نرود؟
چند کس ازتو و یاران تو آزرده شود؟
دوزخ از سردی این طایفه افسرده شود؟
ای پسر چند به کام دگرانت بینم؟ سرخوش و مست زجام دگرانت بینم؟
مایۀ عیش مدامِ دگرانت بینم؟ ساقی مجلس عامِ دگرانت بینم؟
تو چه دانی که شدی یار چه بی باکی چند
چه هوس ها که ندارند هوسناکی چند
یار این طایفۀ خانه برانداز مباش ازتوحیف است، به این طایفه دمسازمباش
میشوی شهره، به این فرقه هم آوازمباش غافل از لعبِ حریفانِ دغل باز مباش
به که مشغول به این شغل نسازی خود را
این نه کاری است، مبادا که ببازی خود را
درکمین تو بسی عیب شماران هستند سینه پر درد ز تو کینه گذاران هستند
داغ بر سینه ز تو سینه فکاران هستند غرض این است که درقصد تویاران هستند
باش مردانه که ناگاه قفایی نخوری
واقف دور و برت باش که پایی نخوری
گر چه از خاطرِ«وحشی» هوسِ روی تو رفت وز دلش آرزوی قامت دلجوی تو رفت
شد دل آزرده و آزرده دل از کوی تو رفت با دل پرگله از ناخوشیِ خوی تو رفت
حاشَ لِله که وفای تو فراموش کند
سخن مصلحت آمیزِکسان گوش کند
+
نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم فروردین ۱۳۹۰ساعت 20:31 توسط افشین
|
ما درس سحر در ره میخانه نهادیم
محصول دعا در ره جانانه نهادیم
در خرمن صد زاهد عاقل زند آتش
این داغ که ما بر دل دیوانه نهادیم
حافظ
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم فروردین ۱۳۹۰ساعت 15:31 توسط افشین
|
| دیشب در این میخانه حرف از آسمان بود |
| حرف از ستون عرش ورکن کهکشان بود |
| حالا تمام قطره ها چشم انتظارند |
| حتی شیاطین دست ها بر سینه دارند |
افشین
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم فروردین ۱۳۹۰ساعت 11:45 توسط افشین
|
... تو سایه شون بودم من
از وقتی یادم میاد
اون نفحاتِ دهری
عطرگلِ اقاقی
یا نسیم الاهی
هرچی که اسمش بوده
.
.
.
ان شا الله بازم میاد.
افشین
+
نوشته شده در سه شنبه شانزدهم فروردین ۱۳۹۰ساعت 15:18 توسط افشین
|
دروس مدرسه خودبین کند به میکده آی
که بیخبر شوی از خود ز بانک نوشا نوش
مسعود ط
+
نوشته شده در سه شنبه شانزدهم فروردین ۱۳۹۰ساعت 14:38 توسط افشین
|
پروژه بسيار جالب يک دانشجو!!
دانشجويي که سال آخر دانشکده خود را ميگذراند به خاطر پروژه اي که انجام داده بود جايزه اول را گرفت.
او در پروژه خود از 50 نفر خواسته بود تا دادخواستي مبني بر کنترل يا حذف ماده شيميايي «دي هيدورژن مونوکسيد» توسط دولت را امضا کنند. او براي اين خواست خود دلايل زير را عنوان کرده بود:
1- مقدار زياد این ماده باعث عرق کردن زياد و استفراغ ميشود.
2- عنصر اصلي باران اسيدي است.
3- وقتي به حالت گاز در ميآيد بسيار سوزاننده است.
4- استنشاق تصادفي آن باعث مرگ فرد ميشود.
5- باعث فرسايش اجسام ميشود.
6- حتي روي ترمز اتومبيلها اثر منفي ميگذارد.
7- حتي در تومورهاي سرطاني يافت شده است.
از پنجاه نفر فوق، 43 نفر دادخواست را امضا کردند.
6 نفر به طور کلي علاقه اي نشان ندادند.
و اما فقط يک نفر ميدانست که ماده شيميايي « دي هيدروژن مونوکسيد» در واقع همان آب است!
عنوان پروژه دانشجوي فوق «ما چقدر زود باور هستيم» بود
.
.
.
.
.
حالا ما هم اگر کمی به اطرافمان نگاه کنیم آدمهای زیادی را میبینیم که دقیقا همینطور زود باور هستند. آنها شایعه ای را میشنوند........سپس آن را انتقال میدهند.........همین.
بدون اینکه پیرامون آن در حد معقولی بیندیشند.
آقا باور کنید لولۀ انتقال یک مطلب بودن هم خودش مسولیت زا است.
چرا بی تحقیق همه چیز را قبول کنیم؟ چرا کم چرا میگوییم؟ و از همه مهم تر چرا به راحتی مجرای انتقال میشویم؟ چرا یک فیلتر بر سر راه هر چه میشنویم یا میخوانیم نمی گزاریم؟
یک فیلتر ساده
.
.
.
مگر قرآن کریم هم از این مجرا بودن بدون فکر انتقاد کرده؟
آنجا که فرموده: چرا در مورد فلان موضوع ( قضیۀ گم شدن زن پیامبر) انقدر بی تحقیق حرف زدید.
قضیه از این قرار بود که در یکی از سفر های تجاری پیامبر ظاهرا عایشه به علتی از کاروان عقب مانده و آن را گم میکند. کاروان به شهر میرسد و هر چه میگردند عایشه نیست. ساعتها میگذرد واز افق عایشه را میبینند که سوار بر شتری در حال نزدیک شدن به شهر است. اما او تنها نیست. افسار شتر در دست یکی از اعراب بسیار بدوی و بادیه نشین است که هیچ زنی جرات تنها بودن با او را ندارد. بهترین وقت برای شیطان است تا مردم را به تهمت وا دار کند. خاله زنکها ابتدا حدثهایی میزنند که مثلا امکان ندارد این عرب بیابانی عایشه را سالم برگردانده باشد. بقیه هم آنچه شنیده اند بدون تحقیق برای دیگری نقل میکنند. به فکرشان نمیرسد که همین مجرای انتقال یک شایعه بودن چقدر ممکن است برای آبروی یک دختر که همۀ دارای او نام نیکش است، خسارت زا باشد. تهمتی به او زدند و هرکسی آن را برای دیگری نقل کرد و یک کلاغ را چهل کلاغ کردند
وَ تَحْسَبُونَهُ هَيِّناً وَ هُوَ عِنْدَ اللَّهِ عَظِيم (سوره نور آیه 14)
یعنی فکر کردند که خیلی کار خاصی نکردند (که مجرای عبور شایعت از خودتان شدید؟ )در حالی که (این شایعه پراکنی بدون فکر) در نزد خدا بسیار عظیم است( چرا که آبروی انسانها نزد خداوند بسیار عظیم است)
شایعه پراکنی کردید و آبرو ریزی نمودید؟
همیشه دوست داشتم دوستانم دوست داشته باشند تحقیق را !!!!
و بی تحقیق حرف نزنند و بی مطالعه قضاوت نکنند.......
+
نوشته شده در سه شنبه یازدهم آبان ۱۳۸۹ساعت 8:53 توسط افشین
|
آهنگی قشنگ با صدایی از جنس برلیان و معنی شعر هم که دیگر نپرس.......... متعالی
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم تیر ۱۳۸۹ساعت 19:48 توسط افشین
|
Impeccability
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم تیر ۱۳۸۹ساعت 1:27 توسط افشین
|
من به مدرسه ميرفتم تا در س بخوانم ...
تو به مدرسه ميرفتي چون به تو گفته بودند بايد دکتر شوي ...
او هم به مدرسه ميرفت اما نمي دانست چرا ؟!
------------------------------------------
من پول تو جيبي ام را هفتگي از پدرم ميگرفتم ...
تو پول تو جيبي نمي گرفتي هميشه پول در خانه ي شما دم دست بود ...
او هر روز بعد از مدرسه کنار خيابان آدامس ميفروخت !
---------------------------------------
معلم گفته بود انشا بنويسيد و موضوع اين بود : علم بهتر است يا ثروت ؟!
من نوشته بودم علم بهتر است چون مادرم مي گفت با علم مي توان به ثروت رسيد
تو نوشته بودي علم بهتر است
شايد پدرت گفته بود :تو از ثروت بي نيازي
او اما انشا ننوشته بود برگۀ او سفيد بود
خودکارش روز قبل تمام شده بود ...
معلم آن روز او را تنبيه کرد
بقيه بچه ها به او خنديدند
آن روز او براي تمام نداشته هايش گريه کرد
هيچ کس نفهميد که او چقدر احساس حقارت کرد
خوب معلم نمي دانست او پول خريد يک خودکار را نداشته
شايد معلم هم نمي دانست ثروت وعلم
گاهي به هم گره مي خورند
گاهي نمي شود بي ثروت از علم چيزي نوشت ...
------------------------------------------
من در خانه اي بزرگ مي شدم که بهار توي حياطش بوي پيچ امين الدوله مي آمد
تو در خانه اي بزرگ مي شدي که شب ها در آن بوي دسته گل هايي مي پيچيد که پدرت براي مادرت مي خريد ...
او اما در خانه اي بزرگ مي شد که در و ديوارش بوي سيگار و ترياکي را مي داد که پدرش مي کشيد
------------------------------------------
سال هاي آخر دبيرستان بود بايد آماده مي شديم براي ساختن آينده
من بايد بيشتر درس مي خواندم دنبال کلاس هاي تقويتي بودم ...
تو تحصيل در دانشگا هاي خارج از کشور برايت آينده ي بهتري را رقم مي زد ...
او اما نه انگيزه داشت نه پول. درس را رها کرد و دنبال کار مي گشت ...
------------------------------------------
روزنا مه چاپ شده بود هر کس دنبال چيزي در روزنامه مي گشت
من رفتم روزنامه بخرم که اسمم را در صفحه ي قبولي هاي کنکور جستجو کنم ...
تو رفتي روزنامه بخري تا دنبال آگهي اعزام دانشجو به خارج از کشور بگردي ...
او اما نامش در روزنامه بود ................. روز قبل در يک نزاع خياباني کسي را کشته بود !!!
من آن روز خوشحال تر از آن بودم که بخواهم به اين فکر کنم که کسي ، کسي را کشته است
تو آن روز هم مثل هميشه بعد از ديدن عکس هاي روزنامه آن را به به کناري انداختي
او اما آنجا بود در بين صفحات روزنامه :
براي اولين بار بود در زندگي اش که اين همه به او توجه شده بود !!!!
------------------------------------------
چند سال گذشت وقت گرفتن نتايج بود
من منتظر گرفتن مدارک دانشگاهي ام بودم
تو مي خواستي با مدرک پزشکي ات برگردي همان آرزوي ديرينۀ پدرت
او اما هر روز منتظر شنيدن صدور حکم اعدامش بود
------------------------------------------
وقت قضاوت بود ، جامعه ي ما هميشه قضاوت مي کند
من خوشحال بودم که مرا تحسين مي کنند
تو به خود مي باليدي که جامعه ات به تو افتخار مي کند
او شرمسار بود که سرزنش و نفرينش مي کنند
------------------------------------------
زندگي ادامه دارد ، هيچ وقت پايان نمي گيرد
من موفقم : من ميگويم نتيجه ي تلاش خودم است!!!
تو خيلي موفقي : تو ميگويي نتيجه ي پشت کار خودت است!!!
او اما زير مشتي خاک است : مردم گفتند مقصر خودش است !!!!
------------------------------------------
من , تو , او
هيچگاه در کنار هم نبوديم
هيچگاه يکديگر را نشناختيم
اما من و تو..................اگر به جاي او بوديم...............آخر داستان چگونه بود...؟!!


+
نوشته شده در دوشنبه یازدهم دی ۱۲۷۸ساعت 0:0 توسط افشین
|