رهرو آن نیست که گه خسته گهی تند رود. رهرو آنست که آهسته و پیوسته رود.
علامۀ طباطبایی دارای طبعی لطیف و دلکش بوده است. جالب است که در زمان حیاتشان اشعار زیادی سروده بودند که نزد شاگردان و دوستان موجود بوده. اما در اواخر عمر از همه میخواهند که هر کس شعری از ایشان دارند به ایشان عودت دهند. سپس به دلایلی که بر کسی آشکار نیست همۀ آنها را ازبین میبرند. به جز تعداد انگشت شماری. غزل بسیار بلیغ و پر معنی ( کیش مهر) یکی از این باقی مانده هاست. تفکر در معنی این شعر  و اینکه سایر اشعار را از بین برده اند قطعا برای اهل بصیرت مفید خواهد بود.

بنده گاهی فکر میکنم اگر ایشان تمایل نداشته اند که اشعارشان باز نشر شود حتما دلیل صحیح و خداپسندانه ای داشته پس چرا برخیها از جمله خودم در این پست، تلاش میکنند که این اشعار را مجددا جمع کنند و منتشر نمایند؟ در جواب میگویم که بلا تشبیه این واقعه مرا به یاد داستان مخفی نگه داشتن قبر حضرت زهرا(س) میاندازد و اینکه بعدها شیعیان و دلسوختگان بسیار کوشیدند تا محل قبر را آشکار کنند. اگر نیک بنگریم، هم مخفی نگه داشتن قبر و هم تلاش برای آشکار سازی آن، هر دو از حکمت الهی نشات میگرفت و تنبیهاتی در آنها مستتر بوده و هست. پس اینک یکی از اشعار منتسب به ایشان را تقدیم میکنم.

این شعر از معدود اشعار باقی مانده از ایشان است و مربوط به دورانی است که نزد جناب آقای قاضی طباطبایی تحصیل میکرده اند. سرودن این شعر خودش داستان جالب و شیرینی دارد اما مهم تر اینکه

نصایح مندرج در آن  نمایش دهندۀ آرامشی است که نگرش توحیدی به  انسان عنایت میکند.

حضرت علامه آورده‌اند: «در ایام تحصیل که در نجف بودم، مدتی ارتباط با ایران به سختی برقرار بود که موجب فقد زمینه مالی و کمبود وسایل اولیه رفاه می‌شد. به علاوه، گرمی هوا در نیمی از سال، برای ما مشکلات بیشتر فراهم می‌کرد. به همین جهت روزی خدمت آیت‌الله قاضی رسیدم و قصه دل با او گفتم، ایشان نصایحی فرمودند. آن‌گاه که از خدمت استاد مراجعت کردم، گویی آن‌چنان سبکبارم که در زندگی هیچ‌گونه ملالی ندارم و مضمون پند ایشان را به صورت شعری درآوردم:

دوش که غم پرده ما می‌درید
خار غم اندر دل ما می‌خلید

در بَرِ استادِ خرد پیشه‌ام
طرح نمودم غم و اندیشه‌ام

کاو به کف آیینۀ تدبیر داشت
بخت جوان و خرد پیر داشت

پیر خرد پیشه و نورانی‌ام
بُرد ز دل زنگِ پریشانی‌ام

گفت که «در زندگی ‌آزاد باش!
هان! گذران است جهان شاد باش!

رو به خودت نسبت هستی مده!
دل به چنین مستی و پستی مده!

زانچه نداری ز چه افسرده‌ای------------> یعنی از دست دادن آنچه مالکش نیستی چرا تورا افسرده کند؟
و زغم و اندوه دل آزرده‌ای؟!

گر ببرد ور بدهد دست دوست
ور بِبَرد ور بنهد مُلک اوست

ور بِکِشی یا بکُشی دیو غم
کج نشود دست قضا را قلم

آنچه خدا خواست همان می‌شود
وانچه دلت خواست نه آن می‌شود


برچسب‌ها: علامه طباطبایی, شعر علامه طباطبایی, سختی زندگی, توکل
+ نوشته شده در  شنبه هفدهم بهمن ۱۳۹۴ساعت 17:43  توسط افشین  |