|
رهرو آن نیست که گه خسته گهی تند رود. رهرو آنست که آهسته و پیوسته رود.
|
مقدمه
دوستم مسعود جوانی خوش سیرت و پر انرژی است. او در بازار قدیمی تهران همه جور دوندگی میکند تا بتواند آخر شب چند عدد تراول توی دستش بگیرد و بدهد به دست مادرش که درون دخمه ای اجاره ای در کوچه های قهر و آشتی اطراف شوش منتظر سلامت رسیدن تنها پسرش است. تنها نان آور خانه. و سه خواهرش را هم خواستگارانی هست اما....
مسعود خوش زبان و خوش قلب است. رک حرف میزند و تعارف ندارد. در کل هم نشینی با او لذت بخش است. اما چون هرجور کاری در بازار میکند، من به عنوان یک دوست نگرانش بودم. نگران اینکه جوان به این خوبی شاید عاقبت به شر شود.
مدتها فکر کردم و کلی نقشه کشیدم تا عاقبت یک شب جمعه با زور و خواهش او را به دعای کمیل بردم.
در هنگام دعا بی حوصله بود و کلمات عربی که در نظرش بیمعنی بودند اذیتش میکرد. اما تا آخر مراسم هیچ شکایتی نکرد. در راه بازگشت به منزل با امید به اینکه دعای کمیل حسابی مسعود را معنوی کرده است، زبان به نصیحت باز کردم که:
- نگرانتم مسعود. حتی فکر میکنم که خدا هم نگران توباشد! ازدروغهایی که در بازار میگویی نگرانم. از قسمهایت برای هر معامله، از پولهای نزولی و چک و سفته بازیهایت نگرانم. مسعود جان بعد از مرگ فلان عقاب منتظر توست! بیا و از قیامت بترس و مواظب باش! اگر خودت را درست نکنی اگر تزکیه نفس نکنی به فلان بلا دچار میشوی و اینجوری میشوی و...... پس حواست باشد که فلان کار حرام است و بهمان کار روحت را خراب میکند و ما باید به فکر تکامل معنوی باشیم و .....
بیچاره مسعود که دو سه ساعتی علاف من شده بود و من اصلا نمیدانستم که در مغزش چه میگذرد با بی حوصلگی گفت:
_این چیزایی که شما میگی همش قبول داداش ولی واقعیتش اینه که حرفای قشنگ شما توی چنتۀ من نمیره یعنی یه جورایی به دلم نمیچسبه! فکر نکنم این تزکیه نفس و تکامل و شناخت و بقیۀ چیزایی که میگی به درد ما آدمای فقیر بیچاره بخوره. به نظر من این حرفهای قشنگ، مال آدمای قشنگه! مال آدمای شکم سیر یا لااقل مال آدماییه که خیالشون از همه جا راحته، هیچ کاری ندارن حالا نشستن رابطه خودشون و خداشون رو درست میکنن !!!! شما هم اگه مثل ما دقدقه یه لقمه نون داشته باشی به فکر این ظریف کاریها نمیافتی!!! بیا خودت رو یه لحظه بزار جای من ببین اگه شرایط زندگیت مثل من بود بازم همین فکرای نازک رو داشتی؟ اگه توی دنیا هیچی از خودت نداشته باشی. اگه مث من از صبح تاشب سگ دو بزنی و هر روز با بیست نفر دعوا کنی، حتی توی بازار هم نه عزت داشته باشی نه احترام. من حتی توی خواب هم خواب پاس کردن چک و سفته می بینم. من به این حرفهای تو میگم حرفهای ظریف رویایی! یا رک و راست بهت بگم اگر ناراحت نمیشی به اینا میگم فلسفه بافی و حرفهای صد تا یه غاز !!!!!
کم مانده بود مسعود مرا کتک بزند!!! عجب!!! میدانستم که مسعود، راستگو و باهوش است و حرفهایش بارقه ای از حقیقت در خود نهان دارد. اما چرا هیچ جواب دلپسندی برای مقابله با حرفهایش نداشتم؟ چرا نمی توانستم منطق مسعود را با آنچنان منطقی پاسخ دهم که لا اقل دل خودم را آرام کند؟ آیا هرکس فقیر است باید از خدا دور شود ؟ پس چرا پیامبر به فقیر بودنش افتخار میکرد؟
در این افکار و در سکوت شب، مسعود رو با ماشین مدل بالای خودم! به دخمۀ سرد و کوچکشان رساندم و به سمت شمال شهر! حرکت کردم تا در کنار آتش شومینه! و درحال سرو قهوه! به حرفهایش فکر کنم و به یک جواب دلپسند برسم از سر شکم سیری!!!!
خداجویی و فقر
بدیهی است که ذهنم در ابتدا به سراغ اندوخته های حدیثی و دینی رفت:
اولین چیزی که به فکرم رسید فرمایش پیامبر بود که: الفقر فخری ( یعنی فقر افتخار من است).
اما در مقابلش این حدیث از مولی الموحدین در فکرم دور میزد که: اگر فقر از یک در بیاید، ایمان از در دیگر خارج میشود.
یا این حدیث که: کم مانده است که فقر به کفر تبدیل شود.
به این فکر میکردم که اگر فقر، کفر میاورد، چرا پیامبر به آن افتخار میکرد. واصلا چرا اکثر عرفای ما، آدمهای ظاهرا فقیری بوده اند؟
پس احتمالا خود فقر نیست که عامل دوری انسان از انسانیت است. بلکه چیز دیگری هست که اگر آن چیز، از در بیاید ایمان را از پنجره بیرون میکند.
آن چیست؟؟؟ که پول نیست اما مسعود فکر میکند که با پول تامین میشود. آن چیست که پیامبر داشت و عرفا داشتند و امثال مسعود ندارند؟
این را مطمئن بودم که پول عامل اتصال انسان به معنویات نیست. چرا که خیلیها در اطرافم هستند که پولشان از پارو بالا میرود اما دریغ از اندکی تلاش برای تعالی روحشان.
پس عامل انزجار جوان بی پول اما خوبی مثل مسعود از "خود سازی" چیست ؟؟؟
جستجوهای عمیق تر در منابع روایی و تفسیری به من نشان دادکه الحمدلله این منابع، پٌر است از پاسخهایی برای این مطلب(مثلا نگاه کنید به کتاب مشارق انوارالقلوب ومفتاح اسرالغیوب صفحه 129). هریک از این پاسخها نیز میتوانند طبقات خاصی از افراد معتقد و مذهبی را توجیه کنند.
اما......اما...... اگر بخواهیم یک جوان بی انگیزه و غیر مذهبی را به تکامل انسانی و مذهبی ترقیب کنیم چه؟ او که اصلا این حرفها را یک مشت فکر ظریف از سر شکم سیری میپندارد چه؟ او که اصلا گوش شنوایی برای این صحبتها ندارد چه؟ و اصلا سوال مهم این است که چرا گوش شنوا ندارد؟؟
به نظرم این مشکل بسیاری از اقشار جوامع امروزی است که از معنویت دور میشوند وعلاقه ای به تکامل معنوی در خود نمیابند.
و البته سوالی است که سالهاست دلسوزان اجتماعی و مدنی در مورد آن قلم فرسایی کرده اند.
بنابراین جواب غیر دینی به این سوال چیست؟
سوال اینست که چگونه میتوان یک جوان پرمشغله و غیر مذهبی را که اصلا دین و مذهب اولویت هزارم زندگی اوست به معنویات علاقه مند کرد و راه تعالی انسانی را در نظرش مهم جلوه داد؟
برای جلوگیری از سفسطه بازی در پاسخ به این سوال، باید به منابعی استناد کرد که برای هردوی ما و آن جوان غیر مذهبی مستند و قابل قبول باشد. از آنجا که او به منابع دینی پای بند نیست پس نمیتوان در این مقطع با او از دلایل روایی و دینی سخن گفت. اما از آنجا که علم و منطق همیشه یکی از مشترکات قابل استناد برای همه انسانهاست میتوان برای این منظور به دنبال جوابهای غیر دینی اما علمی و منطقی رفت.
یکی از جوابهای غیر دینی و علمی این مسئله، چیزیست بنام "هِرَم مازلو" که در ادامه به آن خواهم پرداخت و ارتباط آن را با منابع دینی بیان خواهم کرد تا مشاهده گردد که چگونه قرآن و احادیث نیز به همان رویکرد علمی و حتی فرا تر از آن اندیشیده اند. اما متاسفانه زبان ما الکن است از بیان غیر متعصبانۀ مفاهیم شرعی برای کسانی که ما دوستشان داریم اما آنها شرع را دوست ندارند!!!!
اگر دوست داشتید جوابی را که به قول مسعود، پس از یک فنجان قهوه! و کلی مطالعات روشنفکرانه! در منزلی گرم ونرم و امن! یافتم را بدانید، روی ادامه مطلب کلیک بفرمایید.